تبليغاتX
دیده بان
اجتماعی.سیاسی.فرهنگی

عباس آقا به متکای کهنه و نخنمای خود تکیه داده بود و هر چند دقیقه یک بار به قلیون خود پکی می زد و زیر لب به تازه عروسش که دختر بچه 17 ساله ای بود، غر می زد که چرا قلیون خوبی برایش چاق نکرده است؟! منیژه چهره معصوم و رنگ پریده ای داشت و دوهفته ای می شد که از دهات اطراف یاسوج آمده بود.

زن های همسایه می گفتند: پیرمرد دخترک را بجای پولی که از پدرش طلب داشته ، گرفته است. منیژه خانم با لهجه شیرین محلی صحبت می کرد.

خودش می گفت : تا کلاس سوم ابتدائی بیشتر درس نخوانده است و سه ، چهار تا خواهر و برادر قد و نیم قد دارد.

نوعروس سعی داشت با گوشهء چادرکهنه و رنگ و رو رفته اش کبودی روی گونه خود را بپوشاند.

پیر مرد مفنگی همانطور که چای قند پهلویش را می خورد سرفه خشکی کرد و چند تا فحش آبدار نثار بچه ها که در حال بازی در حیاط بودند نمود.که ناگهان چشمش به آمیرزا افتاد و با صدای بلند گفت: پس کی این خرت و پرت ها را از گوشهء حیاط جمع می کنی؟! آمیرزا که دست پاچه شده بود ، جواب داد: تا فردا می برم می فروشمشون.

عباس آقا داد زد اینها را هیچ کسی نمی خره ، خرجش یک پیت بنزینه! اگر تا فردا اینها را بردی که بردی وگر نه خودم آتیششون می زنم.

سر ظهر دوباره از اتاق پیرمرد صدای جیغ و داد بلند شد، زن بیچاره زیر مشت و لگدهای شوهرش سیاه و کبود شده بود.

حیاط مثل روز روشن شده بود، همسایه ها از اتاق های خود بیرون آمده بودند. شعله های آتش به سوی آسمان تاریک زبانه می کشید، همسایه ها می گفتند: بلاخره عباس آقا تهدیدش را عملی کرد.

ولی دربین اهل خانه از عباس آقا و آمیرزا خبری نبود.چراغ اتاقشان هم خاموش بود.

صبح روز بعد معلوم شد ، نوعروس خودش را آتش زده و در آن هنگام شوهر معتادش کنار بساط منقل تریاک نأشه بوده است.

این اولین داستانی است که نوشته ام و برای( جشنواره داستان کوتاه کوتاه سرزمین مادری ما ) که به همت اعضاء حزب مشارکت ایران اسلامی منطقه اصفهان برگزار می شود ارسال نموده ام،.خوشحال می شوم دوستان نظرات خود را در مورد آن بیان کنند

نوشته شده توسط نوگل منشوری در ساعت 22:15 | لینک  |